در زمان های قدیم پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و .... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد!!!
شما دوست عزیز: فکر می کنید در یادداشت چه چیزی نوشته شده بود؟
من بدنبال نظر شمام، جواب خودتون رو بنویسید؛ حتی اگر اصل داستان رو خوندید باز هم نظر خودتون رو بنویسید.
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد...
شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید...
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید...
شما دوست عزیز: من بدنبال جواب شمام، جواب خودتون رو بنویسید؛ حتی اگر اصل مطلب رو خوندید باز هم جواب خودتون رو بنویسید
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
يادمان باشد، دنيا زنگ آخر نيست، زنگ بعد «حساب» داريم.
اگر افتادی مهم نیست، به شرطی که موقع بلند شدن از زمین چیزی برداری!
هر رفتنی رسیدن نیست، اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست.
برای آنکه به چیزی برسی که به آن نرسیده ای باید به راهی بروی که نرفته ای!
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما اینهمه افسانه نداشت.
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، دری دیگر باز می شود، ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم!
The power behind you is much greater than the task ahead of you!
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد.
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند.
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند.
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر.
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود.
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند.
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار
کند.
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال.
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت.
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند.
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد.
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند.
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را.
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود.
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند.
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود.
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود.
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است.
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند.
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد.
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود.
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود.
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست.
مرا دریاب که دل دریایی من
بی تو
مرداب است!
يك نفر دنبال خدا ميگشت، شنيده بود كه خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دستها رو به آسمان قد ميكشد. پس هر شب از پلههاي آسمان بالا ميرفت، ابرها را كنار ميزد،ادرشب آسمان را ميتكاند، ماه را بو ميكرد و ستارهها را زير و رو. او ميگفت: ( خدا حتماً يك جايي همين جاهاست) و دنبال تخت بزرگي ميگشت به نام عرش، كه كسي بر آن تكيه زده باشد.
گاليلئو گاليله در سال 1564 در پيزا واقع در ايتاليا متولد شد. وي تا 19 سالگي تمام مطالعات خود را در ادبيات متمركز نموده بود تا اينكه روزي در يكي از مراسم مذهبي كليسا مشاهده چهل چراغي كه در بالاي سرش نوسان مي كرد توجه او را جلب كرد.
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
صد باد صبا اين جا با سلسله مي رقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي
يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناكامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشي حكم آن چه تو فرمايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي
و به دل می گویم
ای کاش این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود.
تیراندازی در جنگلی نزدیک یک صومعه قدم می زد. این صومعه به تمرین های خشنش مشهور بود. او راهب ها را مشغول خوردن و نوشیدن و تفریح در باغ دید. با صدای بلند گفت: کسانی که می خواهند راه خدا را بروند چقدر بهانه گیرند! می گویند نظم و ترتیب مهم است اما دارند مست می کنند.
پیرترین راهب گفت: اگر پشت سر هم با کمانت تیر بیندازی چه بلایی بر سرکمانت می آید؟
تیر انداز پاسخ داد: خوب معلوم است، کمانم می شکند!
راهب پیر گفت: اگر کسی از حد خودش فراتر برود می شکند. کسی که نتواند بین کار و استراحت تعادل ایجاد کند شور خودش را از دست می دهد و دیگر نمی تواند پیش برود.
کره ی زمین به کسانی که پشتکار دارند تعلق دارد. حضرت عیسی(ع)
استقامت مادر موفقیت است. کاظم زاده ایرانشهر
آن کس که اراده و استقامت دارد روی شکست نمی بیند. مترلینگ
برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود هیچ راهی دور نیست. دلابرویر
انتظار نداشته باش که چیزها موافق دلخواه شما باشد، بلکه همانطور که هست راضی شوید تا زندگانی شما به آسایش بگذرد. اپیکتاتوس
تحمل وبردباری بالاترین جرات و جسارت است. پاستور
هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد. کارلایل
چند نیش مگس هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی دارد. ولتر
در وظیفه خود استقامت جستن و خاموش ماندن بهترین پاسخ به تهمت است. جرج واشنگتن
تلاش منظم و متوالی پاداشی چند برابر دارد. جیم ران
اگر اراده کنی و استقامت داشته باشی بی شک موفق می شوی. امرسون
راهی که هزار کیلومتر است قدم به قدم پیموده می شود. مثل ژاپنی
مردی که کوه را از میان برداشت مردی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد. مثل چینی
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد.
سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرارگرفت.
قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد.
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد.
از شانسی که در زندگیتان یک بار به شما رو میکند مواظبت کنید!
یک خانم 45 ساله یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. در اتاق جراحی که کم مانده بود مرگ را تجربه کند خدا را دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگر عمر می کنید!
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیهء چربیها (لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم، به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود.
ادامه مطلب رو بخونید.
با تشکر از مهدی نویسنده وبلاگ قشنگ: رهایی
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند: 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند. يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند. غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد. خط روي شيشه هاي مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگها، فيلم هاي قديمي، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند.
ادامه مطلب رو بخونید.
با تشکر از محمد رضا با وبلاگ قشنگ و پرمحتواش: قانون زندگی
يا اَنيسَ مَن لا انيسَ لَه
در روزگار قديم؛ بازرگاني زندگي مي كرد كه چهار همسر داشت.
همسر چهارم برايش بسيار عزيز بود. هميشه بهترين لباسها و غذاها را برايش فراهم ميكرد و اجازه نميداد كمبودي حس كند يا ناراحتياي برايش به وجود آيد.
همسر سوم زیبا بود و برايش بسيار محبوب. بازرگان جلوي دوستان و آشنايان با همسر سومش بود و به او افتخار مي كرد.
ادامه مطلب رو بخونید.
با تشکر از صاحب وبلاگ نجوای من که اسمش رو ازمون دریغ کرده!
پیغام گیر حافظ:
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
دیشب و دیروز خیلی هوس جمکران رو کرده بودم، واسم دعا کنین زودتر بتونم برم!
خسیس نباشین، بازم ممنون!
این مطلب رو از کتاب تذکره الاولیا عطار برداشتم:
آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صديق، آن عالم تحقيق، آن ميوه دل اولياء، آن جگرگوشه انبياء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.
گفته بوديم که اگر ذکر انبياء و صحابه و اهل بيت کنيم کتابی جداگانه بايد ساخت اين کتاب شرح اولياست که پس از ايشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنيم که او نيز پس از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بود و سخن طريقت او بيشتر گفته است و روايت از وی بيشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بياوريم که ايشان همه يکی اند.
مصاحبه ای بود در شبكه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت، دومین مرد ثروتمند دنیا كه مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود. در اینجا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده:
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد:
آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد ......)
امسال ماه مبارک رمضان دو کار اساسی را انجام دهيم.
اول اینکه: به جای ختم قرآن و ثواب بردن روی يک موضوع قرآنی تامل کنيم و تفکر کنيم تا به نتيجه رسيده آن را در زندگی مورد استفاده قرار دهيم و جز فرهنگ زندگی خود محسوب کنيم انشا ا.... ثوابش بيشتر است!
و دوم اینکه: مراقبه انجام دهيم، يعنی اعمال روزانه خود را مورد نقد و بررسي قرار دهيم!